تبليغاتX
صبحی روشن

صبحی روشن
داستان


دوشنبه سی ام مهر 1386

اولین ماههای طرحم یک پزشک قدیمی بود که از اون زمانی که هیچ امکاناتی تو اون شهرستان نبود صرفا به علت زادگاه بودن خودش در بیمارستان دولتی اون شهر با یک حقوق ناچیز در اورژانس کار می کرد.ادمی بود که به فعال بودن و دلسوز و هم چنین کار خوب در بیمارستان مثل بود. یک شب یک عروس را به علت خونریزی زیاد به اورژانس اوردند.  بستری شد و  همزمان چند مجروح از یک تصادف را اوردند. اونشب کشیک این آقای دکتر بود. زمانی که دختر را بستری کردند چون سرش به مریضهای دیگه بود متوجه علت بستری نشد.  بعد از سر وسامان دادن مجروحان تصادف برای معاینه این عروس خانم به بالین ایشان رفت برای ویزیت بدون اینکه بداند اونشب اول عروسیش هست. دست بر قضا وقتی بالای سر دختر رسید متوجه شد که بیمار در حال  دفع جنین می باشد . یک جنین حدودا 5 ماهه را سقط کرد. جنین را گرفت در رسیور گذاشت.داد به خدمه که ببر به خانواده جنین را نشان بده که بدونند جنین دفع شد .دختره هم نمی کنه بگه که این مسئله را عنوان نکنید.خدمه بی خبر از همه جا میره دم در صدا می کنه شوهره این خانم بیاد وقتی شوهره میره میگه این جنین شماست که دفع شده در ضمن طبق قانون اسلام بالای 4 ماه جنین چون روح دارد باید دفن بشه. با گفتن این کلمات پدر دختر یقه خدمه را گرفت چسباند به دیوار که چی می گی؟ ؟؟؟؟ دختر من دختر بود؟ دلیلش هم خونریزی زیادش بود . پزشک که می بینه دعوا شده دلش هم برای خدمه می سوزه میره می گه آقا چی می گی؟ این را دختر شما زایید . چرا دعوا می کنی؟پدر دختر به پزشک کشیک می گه که تو ضدانقلابی و می خواهی ابروی ما را ببری .همان شبانه میروند دم خانه دکتر جراح زنان انکال با تهدید ازش نامه مبنی بر دختر بودن  فرزند شون می گیرند.دکتر ه هم از ترسش این نامه را داده و تایید می کنه دختر حامله نبوده .حالا ماجرا این بود که بابای دختر خانم رییس کمیته های استان بود و پدر داماد یکی از همین تیپ مقامها را داشت اون موقع کمیته و نیروی انتظامی جدا بودند .فردا بعد از کشیک که دکتر اورژانس میرفت خانه دید منطقه را کمیته تقریبا محاصره کرده از همانجا سر ماشین را برگرداند  و از اون شهر رفت که رفت که هیچ کسی  نفهمید به کجا رفت . بنده خدا بعد از 20 سال شب وروز کار کردن و زحمات بی دریغ از ترس جانش  شهری را که اونقدر د وست داشت و شغل و بیمارستانی که عاشقانه دوست داشت و خدمت می کرد  همه را ول کرد و رفت. بعد ها خود دختره برای یکی گفته بود که من عاشق پسری بودم از اون حامله شدم اون پسره ول کرد رفت پدر و مادر هم برای فرمالیته کردن حاملگیم منو به دادن به پسر یکی از دوستان بابام البته فقط پدر و مادر می دونستند ماجرا چی هست . این میان فقط پزشک اورژانس قربانی شد که سالها سابقه کاریش به باد رفت . نمی دونم خانم  که تو همدان کشته شد قربانی هوسبازی و فساد کدام موجود از این افراد  سراپا فساد و نکبت شد؟

نوشته شده در  ساعت 22:50  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
تو یک شهرک تو حومه تهران که کار می کردم . معمولا در دعوا بین زن و شوهر به اونجا ختم میشد که شوهره  زنش را با چاقو یا چماق یا لگد بزنه. یعنی رسم بود که خانمها هر چند وقت یک بار کتک بخورند.

یک بعد از ظهر تابستان یک زن ۲۰ ساله افغانی را که ۲ تا بچه کوچک داشت بی هوش اوردن مطب مدعی بودند زمین خورده رو تخت که خواباندند دیدم نبض نداره و ناحیه گیجگاه هم کبود شده بود. عمه دختره اومد گریه و زاری که برادر زاده ام با شوهرش داعوا کرده قهر بود خانه خودش نمی رفت بعد از چند روز گویا دیده بود اسمان همه جا برای زنها یک رنگ هست . برگشته خانه شوهرش اونو زده ضربه ای که به سرش خورده باعث فوت شده .حالا مشکل کجا بود ؟ اختلاف سر اینکه میری عروسی نرقص تو اون هفته هم یک عروسی دعوت داشتند . عمه دختره می خواست شکایت کنه در هر صورت مرگ مشکوک بود و شوهرش فرار کرده بود. اما در همین زمان ژدر دختره اومد که چیه ؟ شر بپا نکن. دخترم خودش افتاده زمین از اولش هم مریض بود. بدون گواهی فوت بردند . تو یک گوشه زمین های کشاورزی دفن کردند که پای پلیس وسط نیاد . یکی از اهالی می گفت که اگر این زمین ها را بکنی فراوان هستند زنهایی که شوهر یا برادر یا پدری کشته و یواشکی در کنار زمین کشاورزی چال کرده

نوشته شده در  ساعت 19:53  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386

این اتفاق مال زمانی هست که تو یک بیمارستان تو تهران بودم . یک شب یک زنی با فشار خون بالا مراجعه کرد . 5 ماهه حامله بود که به علت فشار بالا بچه تو شکمش مرده بود .  فردا صبح که می رفتم خانه دیدم  شوهرش که قاضی دادگاه بود نشسته برای جنین 5 ماهه ای که در شکم زنش مرده بود زار زار گریه می کرد. نمی دونم کار درستی کردم یا نه اما نتوانستم نگفته از کنارش رد بشوم برای همین پیشش رفتم و بهش گفتم اون موقع که حکم اعدام را برای بچه مردم امضا می کنی  یاد این لحظه ها باش .  فوری جواب داد نه من قاضی خوبیم               

نوشته شده در  ساعت 2:51  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

قبل از اینکه طرح برم برام عجیب بود که چرا مردم وقتی دختر می زایند اینقدر ناراحت میشوند.مگه چه فرقی هست ؟ تا وقتی که رفتم طرح و با مردم زندگی نزدیکتری داشتم. بعد از یک ماه من هم وقتی می دیدم کسی دختر دار میشود دلم میخواست بزنم تو سرم .برای اینکه میدیدم دختر در خانواده ایرانی و در جمهوری اسلامی درسته زنده به گور نمی شه اما مردار میشه. و دختر به سن 15 سال که می رسید اگر ازدواج نمی کرد مسلما مورد سوئ استفاده ادمهای مختلف دور و بر بود. اگر میخواست درس بخونه این قدر پسر های خیابان مزاحم می شدند که در نهایت باید می نشست تو خانه . زندگی زنها مثل دایره بسته ای بود که هیچ امیدی به خارج شدن از ان سیکل بسته نبود.

باید تا بود تو خانه بابا کار روزمره خدمت به پدر و برادر را می کرد حالا هر نوع خدمتی که آقایان اراده کنند. با چشم و گوش بسته هم شوهر می کرد به هر کسی که خواستگار بود . مثلا یک معتاد میامدم خواستگاری بچه 16 ساله خوشحال و خندان دخترشون را می دادند که دختر نباید تو خانه بماند .بعد از چند زایمان طلاق می گرفت اخر شوهرش معتاد بوده ؟ البته بودند کسانی که تصمیم به مبارزه با این وضع می گرفتند از اینها یا موفق می شدند و یا نه تو جریان آشوبها زندگی له می شدند.

 

نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

یک مدت حدود 5 ماه تو اسلامشهر  مطب داشتم  میتوانم بگم اغلب بیماران خانم ( آقایان که جای خود دارد) معتاد بودند . عجیبه که ادم هر چه پایین تر میره همه چیز بی رنگتر میشود . اغلب زنها که صیغه ای بودند . اونجا فقط یک کار بازار داشت سقط های غیر قانونی  که چی خانم از شوهر قبلش 7 تا بچه دارد شوهر ه مرده ایشان صیغه یک راننده خط شده که اونم زن دارد و 10 تا بچه دیگه جای بچه ناخوانده ندارند. و حتی تو بیمارستان دولتی که اون نزدیکی هست . وقتی زایمان می کنی برای گواهی ولادت شناسنامه مادر کافی است  جای اسم پدر یک خط تیره می گذارند .تا یک زمانی اگر دست مادر رسید . توانست شوهر را به محضر بکشانه عقد کنه یا نه قبول کنه به اسم خودش شناسنامه بگیره . اما برای تعیین والدین فقط دستت به مادره می رسید .که گواهی ولادت را به اسم مادر می دادند . یک اتفاق جالبی که دوستم برام تعریف کرد این بود که یک روز یک اقایی میاد می گه می خوام زنم را عقد کنم گواهی ولادت بچه ام را بدید به محضر نشان بدم . دو مورد این طوری داشتند که ما رابطه بین گواهی ولادت و عقد را نفهمیدیم البته هر چند از خیلی روابط سر در نمی اوردیم           

نوشته شده در  ساعت 0:32  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

دوره طرحم تو یک بیمارستان بود که وسط جاده بود .اورژانس شلوغی داشت .اونموقع از شلوغی اونجا خسته و عصبانی بودم .اما تجربه خوبی بود. الان از ان تجربه راضیم. 

یک شب که شیفت شب بودم ساعت 8 شب یک دختری اوردن که از کوه افتاده البته منظور یک بلندی بود دختره بد حال بود حدود 15 سال سن داشت در معاینه متوجه شدم که حامله هست تقریبا 4 تا ماه حامله بود . وقتی خانواده اش از اورژانس بیرون رفتند با خودش تنهایی صحبت کردم که که چطور یک بچه 15 ساله و مجرد حامله است.؟ طفلی بچه بود .گفت پدرم با من رابطه دارد .با خواهر بزرگترم هم رابطه داشت وقتی خواهرم 20 ساله شد اونو داد به دوستی که از خود پدرم بزرگتر بود اون دوست هم می دونست اما چون خواهرم حدود 30 سال ازش کوچکتر بود بنابراین این موضوع را شوهرش پذیرفت. بعد از عروسی خواهرم پدرم رابطه اش را با من شروع کرد دو سال رابطه داشتیم که حامله شدم .برای اینکه بچه سقط بشه منو از بلندی پرت کردند و خلاصه بلایای مختلفی سرش اورده بودند اما فقط باعث ضربه و اسیب دیدگی شده بودند . مادرش یک زن روستایی بود .صداش کردیم بهش گفتیم میدونی دخترت حامله است؟ گفت اره گفتیم میدونی شوهر خودت باهاش رابطه دارد ؟ جواب داد ترا خدا صداشو در نیار .یک پسر دارم که سرباز هست و اگر شوهرم را بگیرند دیگه کی گاو ها را بدوشه؟          

نوشته شده در  ساعت 2:28  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


جمعه بیستم مهر 1386

از بچگی عاشق ماه رمضان بودم و هر چیزی که مربوط به ماه رمضان هست مثل اذان و دعا این حالت کار دسته جمعی ماه رمضان برام قشنگه همه در یک ساعت افطار می کنند. تو ماه رمضان ادم احساس می کنه خودش میشه .اما ماه رمضان امسال برام خیلی قشنگتر بود و خیلی زود گذشت.اصلا باورم نمیشه یک ماه شد. امیدوارم که به دنبال این ماه  بقیه سال برای همه مردم پیام اور ازادی و سلامتی و خوشبختی باشد

 

نوشته شده در  ساعت 18:28  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


جمعه بیستم مهر 1386

 

 

آنگاه که خورشید کدر شود        

 

آنگاه که دریاها براشوبند        

 

و آنگاه که تنها قرین شوند        

 

آنگاه که از دختران زنده به گور سوال شود به کدامین گناه  کشته شدید   ؟  

 

آنگاه که نامه اعمال گشوده شود 

 

این ایه را اولین بار که خواندم خیلی رو من اثر داشت واقعا روزی که کشته شده ها زنده شوند و بپرسند به کدام گناه ؟  

 

 

نوشته شده در  ساعت 18:27  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


جمعه بیستم مهر 1386

دوره دانشجویی در درمانگاه زنان که بودیم یک خانمی را از زندان اوردند که به جرم قتل شوهرش زندان بود .بعد از 7 سال زندان تازه 32 ساله شده بود .بی نهایت ضعیف و لاغر بود .ماجراش این بود که با مرد مسنی که جای پدربزرگش را داشت عروسی کرده بود و مرده قاضی بازنشسته بود .خانه اش شهرک غرب بود. خانمه با یک مرد دیگه دست به یکی کرده بود و شوهرش را که حدودا 70 ساله یا بیشتر بود کشته بود. هردو شریک قتل دستگیر شده بودند .زندان بودند . اما بدترین قسمت بیماری این خانم بود.که سرطان بسیار پیشرفته دهانه رحم بود. دردناکه باز هم به نوعی قربانی بود چون علت سرطان دهانه رحم  البته یکی از علل ان داشتن شرکای جنسی متعدد هست.. و عمری هم نمیکرد که به زمان اعدام برسد . ماجرا فاخته را که خواندم همه اش یاد این مریض قدیمی بودم .

نوشته شده در  ساعت 2:57  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
بنابه گزارشات رسیده از زندان گوهردشت کرج روز چهارشنبه 18 مهر 1386 ساعاتی پس ازآغاز اعتصاب غذای زندانیان سیاسی مامورین حفاظت زندان که از گاردهای ویژه می باشند به دستور حسن زارع دهنوی معرف به قاضی حداد به بند زندانیان سیاسی یورش بردند. فرمانده گروه حمله کننده فردی به نام سرگرد ناصر امانیان بود.


ادامه مطلب

نوشته شده در  ساعت 15:8  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


سه شنبه هفدهم مهر 1386
کانون صنفی معلمان ایران
روز جهانی معلم را گرامی میداریم. این روز فرصتی است تا فرهنگیان ایران به مسئولان مملکت یادآور شوند که از حقوق قانونی و صنفی خود دست بر نخواهند داشت و این حقوق با دستگیری، زندانی کردن ضرب و شتم و زدن انگ های بی رنگ به معلمان فراموش نخواهد شد.


ادامه مطلب

نوشته شده در  ساعت 23:15  توسط ثریا محمدی  |