تبليغاتX
صبحی روشن

صبحی روشن
داستان


جمعه بیست و پنجم آبان 1386

یک قصه ای را شنیدم که داستانش از این قراره که یک روستایی کدخدای بدجنسی داشت .به مردم اجازه نمی داد خانه های بزرگ بسازند و برای خانه سازی فضای کم و محدودی را به اونها میداد خانه بسازند.وقتی مردم روستا رفتند پیشش که خانه های ما کوچک هست .اجازه بده بزرگ تر خانه بسازیم.کدخدا گفت تو هر خانه مردم روستا یک گاو بکنند .مردم گفتند ما می گوییم جامون کمه تو میگی تو هر خانه یک گاو بکنند .گفت دستور هست و اطاعت کنید . بالاخره به زور تو هر خانه یک گاو کردند

و بعد از یک ماه کدخدا دستور داد که گاو را می تونید از خانه بیرون کنید .وقتی که گاوها از خانه ها بیرون اومد .همه مردم یک صدا گفتند خدا عمرت بده کدخدا چه جامون باز شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا شده داستان ملت ما دلارام علی و خیلی های دیگر را بی جهت گرفتند زدند

آزار دادند حکم بریدند بعد که حکم لغو شد شادمانی کردند که مثلا آیت الله شاهرودی

مهربان تجدید نظر کردند و حکم لغو شد ووووووووو

اما هیچ کس نگفت ضربه های روحی و جسمی این روند و استرسی که به تک تک افراد خانواده و خود فرد دستگیر شده وارد میشود یا این ضربه هایی محکمی که

کادر عزیز نیروی انتظامی میزند به سر و وووو اینها چی؟ به چه جرمی میروند زندان ؟

به چه حقی اینهمه مردم را آزار می دهند؟ دیگر حرف عادی زدن که این همه تاوان ندارد .

نوشته شده در  ساعت 0:33  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


دوشنبه چهاردهم آبان 1386

کشتن دکتر بنی عامری نه فقط کشتن یک فرد بلکه کشتن  تمام زنهایی است که به امید زندگی بهتر همت کرده درس می خونند و کار می کنند و به دنبال این هستند که به عنوان یک انسان ارزشمند در جامعه مطرح باشند . در کل قصد دولت از ایجاد برنامه هایی مثل مبارزه با بدحجابی  یا  اعدام فاخته صمدی و  ..... فقط فقط یک چیز هست


ادامه مطلب

نوشته شده در  ساعت 19:16  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


پنجشنبه دهم آبان 1386

این  مشکل دیگه خاص تهران یا شهرستان نیست. خاص یک قشر مشخص از مردم نیست . تو هر مکانی کار کنی اعم از مطب و بیمارستان و کلینیک  بالای شهر و پایین شهر بدون استثنا این درد مشترک هست.هر روزه شاهد این هستیم که زنی میاید  تو مطب نگاهی به دور و بر می کند . بی حال خودش را رو صندلی می اندازد بی مقدمه یا گاهی بعد از کمی تمارض می گوید : شوهرم دوستم ندارد چه کار کنم؟ زندگی برام جهنم هست.هیچ انگیزه و میلی به زندگی ندارم . از اولش هم اگر شوهر کردم مثلا چون سنم بالا رفته بود یا نه چون مرده پولدار بود یا بابای پسره دوست بابام بود و با هم رو در بایستی داشتند .یا باید شوهر کرد چون عرف هست باید باشد همانطور که به زور روسری سر می کنیم مانتو می پوشیم همانطور که خیلی کارها می کنیم بدون اینکه بخواهیم . فقط چون دیگران می خواهند . هر وقت مرد بچه خواست باید حامله بشوم و بزایم اما اگر خودم بخوام اگر حامله هم بشوم باید حتی اگر به قیمت جانم باشد بچه را سقط کنم باید غذایی را بپزی که شوهرت و بچه ها دوست دارند اگر چه خودت دوست نداشته باشی. راستی چرا ما زنها دیده نمی شویم ؟ چرا کسی فکر نمی کند ما ادمیم دل داریم ارزو داریم خواسته داریم نیاز به محبت داریم  چرا ما باید دهنده باشیم؟ تا کی ؟ آخر برای دهنده بودن هم نیاز به گرفتن هست اما ما کی می گیریم ؟ کجا دیده میشویم ؟به نظر شما دوست داشتن ادمی که می خواهی باهاش لزدواج کنی توقع زیادی هست ؟ایا بخواهی گاهی هم بهت جمله محبت آمیزی اگر چه  خسته نباشی گفته بشود فکر می کند توقع زیادی هست ؟راستی اخرین باری که کانال تلویزیون اونی بوده که خانمهای خانه می خواستند تماشا کنند کی بوده ؟

نوشته شده در  ساعت 0:25  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


جمعه چهارم آبان 1386

اونموقع ها که بچه بودم . یک همسایه داشتیم که برادرش  تو ترکمن صحرا به عنوان قاضی کار می کرد. از روستاهای اون منطقه بچه های کو چک مثلا 9 تا 13 ساله را می اورد تهران خانه خواهر ها و برادرهاش به عنوان کارگر کار کنند . به جای حقوق همان خوراک و جای خواب بود . از همه بدتر یک دختر کوچولو 9 ساله بود که 20 کیلو هم نبود. این طفلی تو خانه برادر اون اقا که یک مرد دائم الخمر بود و تنها زندگی می کرد به عنوان کارگر مشغول کار بود. مادر و پدر این بچه ها حتی نمیدونستند بچه هاشون کجا و برای چه کسی کار میکنند. 

نوشته شده در  ساعت 1:51  توسط ثریا محمدی  |