تبليغاتX
صبحی روشن

صبحی روشن
داستان


جمعه بیست و هشتم دی 1386

در مسیر بین محل کارم تا خانه یک خیابان هست که در طول ان عده ای دستفروش همیشه در جای مخصوص خودشون در حال فروش هستند. بین اونها یک خانم میانسال روستایی هست که راستش همیشه نظرم را جلب میکنه . چند شب پیش کمی دیرتر به خانه برمی گشتم زمانی بود که دستفروش ها بساط خود را جمع کرده و راهی خانه بودند . دیدم همان خانم میانسال را دیدم که در حال رانندگی با یک پیکان خیلی قدیمی بود و وسایلش هم روی سقف ماشین بسته بود . خیلی حس خوبی دارم به این تیپ زنها که به جای نشستن و چه کنم چه کنم بلند میشوند و به جنگ زندگی میروند . تلاش میکنند اگر چه پیروز نشود اما تلاش میکند این خودش قشنگه . مدتی هم که در روستا بودم میدیدم زنهایی که به دنبال مرگ پدر یا همسر مجبور به کاردر مزرعه و کارخانه  بودند و ادم میدید که علیرغم خستگی و فشار های کار بیرون و کارهای خانه وقتی میگویند سر کار هستیم با حس غرور میگویند . چون اینها باور دارند خودشون و توانا یی خودشون هر چند جامعه با این زنها برخورد خوبی نداره اما یک بار یکی از همین زنها میگفت برام حرف دیگران مهم نیست مهم اینه که تو این زمانه تونستم از پس زندگی یک تنه بربیام . این زنها درسته در مورد فمینیست چیزی نخوندن و مطلبی نمیدونن اما جالبه که تجلی ان هستند برخلاف زنهایی که فمینیست خوندن و ازش زیاد میگویند اما در عمل از مامان بزرگ هامون هم سنتی تر هستند

نوشته شده در  ساعت 13:56  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


پنجشنبه بیستم دی 1386
هر کدام از ما از همان بچگی آرزو هایی داریم و برای زندگی آینده خودمان طرح و الگو خاصی را در نظر میگیریم که اگر چه شاید هرگز به آن آرزوها نرسیم اما همیشه این آرزوها را در یادمان داریم .من خودم به اونهایی که میخواستم نرسیدم اما واقعیت همواره سعی کردم در هر شرایطی حداقل ارزشهایی که برام عزیزهست نگه دارم اگر چه همواره در این کشور حفظ ارزشها مترادف با قبول شکست قطعی در جامعه است اما خوب من فکر میکنم حداقل را حفظ کردن بهتر از همه آرزوها را به باد دادن هست .اما دوست دارم یک تحقیق یا نه آمارگیری در این رابطه بکنم که افرادی که الان در نیروی انتظامی در قسمت های مختلف اعم از بازجو یا شکنجه گر یا مامور اعدام یا هر پستی هستند در کودکی چه آرزوهایی داشتند ؟اونی که پدری را جلو بچه اش میزنه یا اونی که فرزندی را جلو مادرش به دار میکشد یا اونی که به خودش حق میده ادم سالمی را ناقص کنه اونم با وحشی گری مثلا دست راست را قطع کنه که دیگه نتواند کار کنه واقعا اینا تو بچگی خودشان چه آرزویی داشتند ؟به کدومها رسیدن؟

البته این بررسی هم از همان آرزوهای بچگی من هست اون موقعی که انقلاب بود و میدیدم ارتش چطور از ته دل به مردم حمله کرده وبه سمت اونها تیراندازی میکنه.همیشه سوال بود به چه دلیل عده ای منفور بودن را انتخاب میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در  ساعت 18:46  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


یکشنبه شانزدهم دی 1386

هنوز که هنوزه وقتی برف میاد احساس تازگی و سرزندگی میکنم مثل بچگی هام دوست دارم برم بیرون تو برفها بدوم . گاهی حس میکنم شاید رنگ سفید و تمیز اونه

که ادم را سر زنده میکنه یا هوا پاکش اما هر چی هست ادم هر حس و حالتی دارد تو هر شرایطی که هست برف که میاد سر حال میاد .اصلا یادش میره تو کشورش

بابت یک لنگه کفش هر اهانتی بهت میکنند یا بدون هیچ دلیلی اعدام میشوی

ازمدرسه و دانشگاه اخراج میشوی .همیشه امیدم به اینه که نعمت باعث بشه نکبت بره!

روز جمعه یک فیلم شبکه یک نشان داد سرنوشت تمام مردم این کشور در دو نسل قبل راستی من که نتوانستم حساب کنم این حکومت زندگی چند نسل را به تباه کرده یک نسل ما یک نسل قبل از ما یک نسل بعد از ما نمیدونم چرا؟

اما با تمام سختی ها و مشکلاتی که در این دوره 30 ساله داشتیم اما لحظات قشنگی بود که احساس میکنی میارزه به تمام سختی ها در حقیقت مثل رنگین کمان بعد از باران هست . شاید اگر این مشکلات نبود شیرینی اون لحظات نادر را لمس نمیکردیم

نوشته شده در  ساعت 15:1  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


یکشنبه نهم دی 1386

تو بخش روانپزشکی بیمارستان طالقانی یک خانمی بود آرشیتکت بود . داستانش از این قرار بود که وقتی دختر بچه کوچکی بوده برادرش برای ادامه تحصیل به ایتالیا میرود و اونجا رشته معماری میخواند .تو مدتی که برادره خارج بوده مادرش هر وقت میخواست برای پسرش نامه بده به دخترک که اون موقع سوم دبستان بوده میگفته که من  می گویم تو بنویس . خلاصه از 10 سالگی مادر قربان و صدقه به پسرش را میگفته و دخترک مینوشته کم کم دختر نوجوان شد و نامه های هر روزه که مادر میگفت و او مینوشت باعث شد که حس غیر عادی و عشق زیادی به برادرش حس کنه . وقتی دیپلم گرفت او هم راه افتاد و رفت ایتالیا پیش برادرش و  در همان رشته معماری شروع به تحصیل کرد . اما نامه ها کارخودش را کرده بود

متاسفانه منجر به رابطه غیر معمول بین خواهر و برادر شد .مدتها ایتالیا بود و با برادرش زندگی میکرد .

درسش تمام شد میاد ایران یک سال بعد از برگشتنش به ایران انقلاب 1357 میشود و جریانات انقلاب و اتفاقاتی که پیش میاد باعث میشود دیدش و نگاهش به زندگی عوض شه یا به نوعی بیدارشه یا متحول شه

هر جور اسمش را میذارید و ناگهان هوشیار میشود که ای وای چه کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دچار عذاب وجدان و فشار های روحی  احساس شدید پشیمانی میشود به حدی که تعادل روانیش به هم خورد . چند بار اقدام به خودکشی میکنه برای همین تو بیمارستان بستری شد . در نهایت هم یک سماور آب جوش را خورد وبه بدترین وجهی خودکشی کرد .

نوشته شده در  ساعت 3:31  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


چهارشنبه پنجم دی 1386

فیلم ساعت شنی را چند شب پیش برای اولین بار دیدم . چون من خودم مدتها در یک کلینیک درمان نازایی کار میکردم .کنجکاو شدم که بقیه قسمتهای این سریال را

بیشتر پی گیری کنم و ببینم . اگر برای بیننده ها یک فیلم هست برای منی که در این مراکز کار کردم یک واقعیت هست .چون لحظه به لحظه با  خانم هایی که مراجعه میکردن با حس و تلاش و طی کردن دوره حاملگی و گاها تا چند سال بعد و سرنوشت های عجیب و غریب انها همراه بودم . تجربه بدی هست . تلاشهای مکرر برای باردارشدن حالا تو فیلم  این مرحله راحت بود بعد هزینه ها و لحظات پر اضطراب تمام اینها که طی شد ایا بچه سالمی به دنیا میاد یا نه ؟ بوده مواردی که با تلاش فراوان بچه دارشدند 2 سال بعد تو دادگاه هایی خانواده بچه مثل توپ فوتبال بین مادر و پدر شوت میشده که چی دارند طلاق میگیرن و هیچکدام بچه را نمی خواهند .اونجا بود که ادم حس میکرد چه تلاش عبثی کرده برای درمان ان مادر ؟؟؟؟؟؟؟شخصا فکر میکنم باید در این مراکز حتما بخش روانکاوی فعال باشد و زن ومرد مراجعه کننده حتما

از نظر روحی تحت نظر باشند. اما اون چیزی که هیچوقت در نظر گرفته نمیشود و این مطلب به نظر من خیلی دردناک هست در مورد کسانی هست که مثل دخترک تو فیلم رحم اجاره ای دارند !! خیلی سخته حتی نمیشه تصور کرد لحظه به لحظه بچه ای در وجودت و نفس به نفست بزرگ بشود 9 ماه با جنین تو شکمت زندگی کنی اما بعد باید اونو بدی یکی دیگه . از اونجایی که معمولا این افراد زنان تنها و فقیری هستند که هیچ پشتوانه چه مالی چه عاطفی ندارند این مطلب درد ناکتر میشه این وسط اصلا به عنوان انسان مادر عاطفه و روح  . ....توجه نمیشود .مثل فیلم میبینی  هر چه زنی که بچه دار نمیشود همه به کوچکترین ادا اصولش توجه کرده وبرای تمام حالات روحی او ارزش قائلند در مقابل برای دخترکی که حامله هست هیچ گونه حق و امتیازی قائل نیستند اصلا به عنوان ادم جایی ندارد  دیده نمیشود. این وسط یک شی هست برای به هدف رسیدن دیگران جرم دخترک اینه که تو جای مناسب به دنیا نیامده اگر دختر خیالی این یکی هزاران عروسک داره و همه جوره بهش توجه میشه خواهر واقعی اون یکی جای دیگه گدایی میکنه و دستش میسوزه که کاسبی بهتر باشه.مقصر کیه؟ تقدیر !سرنوشت!  شانس ! خود اونی که فقیر هست اچون به جای اینکه بره حقشو بگیره تو سری خور میشه و بیشتر وا میده !اونی که حریص هست و دنیا سیرش نمی کنه !

نوشته شده در  ساعت 21:52  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


چهارشنبه پنجم دی 1386

تو خبرها خوندم گویا یک استاد اخلاق اسلامی به دختر های بد حجاب توهین کرده و به بچه ها برخورده و اعتراض کردند .اما سوال من این هست که جماعت از خود راضی حزب الله کی به مردم و به خصوص خانمها توهین نکردند .یادمه موقعی که دبیرستان میرفتم  یک همسایه داشتیم که خانواده فوق العاده به ظاهر مذهبی بودند به حدی که مثلا دختر 13 سالشون هم همیشه با مقنعه بود و چادر حجابی بود که داشتند . همه با هم نماز و روزه بگیرند .یک روز دخترش که دو سالی از من کوچکتربود با هم تو صف کتاب های دبیرستانی بودیم .شروع سال تحصیلی بود اومده بودیم کتاب بخریم .خانواده ما به حجاب عقیده ای نداشت و دوستانی هم که داشتم خوب اهل حجاب نبودیم یعنی همان روسری و مانتو بیرون از خانه داشتیم .سرمون هم به کارو درسمون بود . دختر این خانواده که بامن تو صف کتاب بود برگشت به من گفت : پدرم ( یعنی مرد همسایه ما)

به ما میگه دختر های با حجاب مثل من و خواهرهام به عنوان مروارید در صدف هستیم اما دختر هایی مثل تو

و دوستان تو در حد شن های ساحل که هر بی سر وپا و لاتی از روش رد میشه و به دریا میره .

من در توصیف دخترش به عنوان مروارید کاری ندارم بالاخره پدر بود و عیب دخترش را نمی دید اما نمیدونم تعریف از دخترش چه ربطی به من ویا دوستان من داشت . انقدر حرفش وقیحانه بود که جوابی نداشت

4 سالی از این ماجرا گذشت و دیدیم اولین مروارید تو صدف این خانواده صدف را شکانده و از پسری که مستاجر خانه اونها بود حامله شده بدون هیچ گونه عقد و رابطه ای که شرع یا عرف باشد خوب خانواده پسره زیر بار نرفت و از اون محل رفت و این دختر بیچاره با بچه اش ماند . چند سال بعد همان دختری که تو صف کتاب با من بود از یک پسر دیگه که تو همسایگی ما بود حامله شد اما این دفعه مادر و پدر زود خبر دارشدند

به موقع جنبیده و بچه را سقط کردند .جالب ترین مسئله این بود که هر دو این اقا پسر ها بچه های بیکارو بیعاری بودند که اگر بخواهی گروه بندی کنی جزو همان لات هایی هستند که پدره میگفت. البته الان هم توجیه خودشون را لابد دارند از رو ماسه لب دریا میگذرند و میروند اما مروارید تو صدف چون برای رسیدن خیلی به زحمت میافتی نمیشه بگذری .

نوشته شده در  ساعت 15:54  توسط ثریا محمدی  | 


                                                                            


یکشنبه دوم دی 1386

اولین  تصویری که از این دنیا در ذهنم دارم جاده قشنگ و سر سبز چالوس و دریای ابی و افتابی روشن هست . این اولین خاطره و درک من از دنیاست . شاید عجیب باشد بگم اون موقع هنوز نمی تونستم بشینم و حدودا ۵ ماهه بودم خوب یادم مسیری که با ماشین رفتیم جاده نمناک و سر سبز و آبشار های کوچکی که از کوه میامد و در اخر ساحل افتابی دریا که چند بالش گذاشتن پشتم که بتوانم بشینم  یک پیراهن آبی آسمانی بچگانه تنم بود . هنوز اون حس بچگانه را وذهن پاکی که هیچ ردی از گذر روزگار روش نبود یادمه . هر چند برای همه این خاطره از ۵ ماهگی عجیبه اما با استاد روانپزشکی خودم که صحبت کردم گفت طبیعی هست و معمولا خانمها حافظه قویتری دارند شاید به این خاطر حساستر و زود رنج ترند چون همانقدر که خوبی ها به یاد می ماند بدیها هم می مانند . اما هنوز آرزو میکنم مثل همان اولین بار با همان ذهن پاک بتوانم دریا و دنیا را نگاه کنم

نوشته شده در  ساعت 22:32  توسط ثریا محمدی  |