در مسیر بین محل کارم تا خانه یک خیابان هست که در طول ان عده ای دستفروش همیشه در جای مخصوص خودشون در حال فروش هستند. بین اونها یک خانم میانسال روستایی هست که راستش همیشه نظرم را جلب میکنه . چند شب پیش کمی دیرتر به خانه برمی گشتم زمانی بود که دستفروش ها بساط خود را جمع کرده و راهی خانه بودند . دیدم همان خانم میانسال را دیدم که در حال رانندگی با یک پیکان خیلی قدیمی بود و وسایلش هم روی سقف ماشین بسته بود . خیلی حس خوبی دارم به این تیپ زنها که به جای نشستن و چه کنم چه کنم بلند میشوند و به جنگ زندگی میروند . تلاش میکنند اگر چه پیروز نشود اما تلاش میکند این خودش قشنگه . مدتی هم که در روستا بودم میدیدم زنهایی که به دنبال مرگ پدر یا همسر مجبور به کاردر مزرعه و کارخانه بودند و ادم میدید که علیرغم خستگی و فشار های کار بیرون و کارهای خانه وقتی میگویند سر کار هستیم با حس غرور میگویند . چون اینها باور دارند خودشون و توانا یی خودشون هر چند جامعه با این زنها برخورد خوبی نداره اما یک بار یکی از همین زنها میگفت برام حرف دیگران مهم نیست مهم اینه که تو این زمانه تونستم از پس زندگی یک تنه بربیام . این زنها درسته در مورد فمینیست چیزی نخوندن و مطلبی نمیدونن اما جالبه که تجلی ان هستند برخلاف زنهایی که فمینیست خوندن و ازش زیاد میگویند اما در عمل از مامان بزرگ هامون هم سنتی تر هستند
