تبليغاتX
صبحی روشن

صبحی روشن
داستان


سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

دوستی خواست در یک بازی آرزو های محال را بگم راستش اول فکر کردم هیچ چیز محال نیست وقتی بخواهی وهمت کنی به هر آرزویی میرسی اما کمی که فکر کردم دیدم چرا آرزوهایی هست که محال هست و هر چه همت کنیم به انها نخواهیم رسید که به صورت لیست انها را عنوان میکنم :

1_از هر چه خودم را شناختم یک آرزوی محال دارم که تقریبا بخشی از وجودم شده اون آرزو این بود که کاش دو قلو بودم

2_یک شعر شاملو هست که میگه سال بد سال اشک سال روز های دراز و استقامت های کم سالی که غرور گدایی کرد  اینم یک ارزوی دیگه من که کاش اون سال بد در تاریخ نبود و این شعر هم نبود

3_دوست داشتم تاریخ که میخوندم در ان صحبتی از شکست مشروطه و به توپ  بستن مجلس نبود اسمی از کودتای 28 مرداد سال 32 نبود اون تاریخی که دوست دارم توش دکتر فاطمی جلو جوخه اعدام نیست و شعبان بی مخ قداره بند و امثال ان سرمست سالها عمر نکبتی بکنند

4_دوست داشتم دوباره برمیگشتم سال 56 و دیگه اشتباه های اون سالها اتفاق نمیافتاد دیگه سال 60 و 67 نداشتیم شهیدا هنوز زنده بودن با تمام عشقی که به زندگی داشتن چون عاشق ترین زندگان بودن

5_دوست داشتم جنگ و دربه دری برای مردم کشورمون یک افسانه بود

6_راستش خودم تو زندگی اعتراف میکنم وقتم را زیاد هدر کردم خیلی اوقات هدفم را گم کردم و بیراهه رفتم راستش بخش اعظم زندگیم را  تلف کردم ارزوی محال من اینه که با همین تجربه و تفکر فعلی  وقت از دست رفته را پیدا کنم دوباره از 20 سالگی با یک همت و عقیده و هدف مشخص شروع کنم

7 _در یک ماه اینده تمام دنیا آزاد و اباد باشه هیچ بچه ای غصه ای به دلش نباشه هیچ جنگی هیچ غمی هیچ ادم خونخوار و خود خواهی نباشه

نوشته شده در  ساعت 20:41  توسط ثریا محمدی  |